X
تبلیغات
رایتل

.: بال ملائک :.

چون به عزاخانه اش، پا نِهی آهسته نِه

از آب تا ارباب

 از آب تا ارباب

 

محرم ماه خون، ماه عزا شد

بلند آوای آن صاحب عزا شد


صدای گریه و شیون چه ها رفت

و بغض مهدی زهراست؛ بشکست


در این ایام او را غم زیاد است

مضاف این جهان دردی گران است


چه مجلس ها که باید همرهش شد

مصائب را یکایک جوهرش شد


به هر جا مجلس عباس برپاست

ولیّ عصر حاضرمجلس آنجاست

 

کدام عباس؟ عباسی که زنده است

شهید راه حق گشته است بی دست


علمدار سپاه لشکر عشق

همان شوریدگان لشکر عشق


همان عبد دلاور، صالحِ پاک

که در راه حسینش سینه اش چاک


زبهرِ آبِ طفلانِ حسینش

سبُک برداشت مشک از شور و شِینَش


به دشمن هیبتی زد؛ تار گشتند

ز تیغ و غرّشش بیمار گشتند

 

ز القم کفّ آبی هم ننوشید

به مشکش آب کرد و زود جوشید


عدو در راه موضع را گران کرد

تمام قوّتش را در کمان کرد


دلش اندر خیام و چشم بر مشک

همه ذکرش حسین و فارق از جنگ 

 


از او دستان و چشمش را گرفتند

هزاران تیر در چشمش گرفتند


ولی تا مشک سالم بود؛ می تاخت

همان یک چشمِ سالم رعد می ساخت


ولی آن بی وفا هم بی حیا شد

همان مشکِ امیدش؛ بر فنا شد


دگر اِستاد، آهی سرد سرداد

درونش نفرت از این ظلم و بیداد


دگر ملعون فاسق؛ دیوِ بی دین

عمود آهنین برداشت از کین


نبینی دستهای او قلم شد؟

بدن پر تیر و چشم او سپر شد.....


شبیه عشق خود حیدر همی او

اصابت کرد آهن بر سر او


ز روی اسب؛ و بی دست، چرخید

به صورت روی خاک گرم غلطید


تمام تیرها در تن فرو شد

قمر در خاک و خون و زیر و رو شد


تمام هستِ خود را مخلصانه

دو دستی داد بر زهرا نشانه


چنین تا دید زهرا؛ نوحه ای خواند

همو را چون حسینش؛ ابنِ خود خواند


از این تعبیر زهرا شاد گردید

حسین را او اخای خویش نامید


حسین آمد به بالین برادر

کجا عباس؟ کو جسمت دلاور؟ 

 


تمام جسم تو در راه دیدم

شبیه پارهء قرآن؛ عزیزم


شکست این واقعه پشتم به خنجر

ندارم حیلتی بعدت برادر


دگر دشمن همی گستاخ گردید

به رویم طعن و استهزاء گردید


کجا رفتی تو ای تاب و توانم؟

ندارم چاره جز پایان کارم


همی عباس در فکری فرو شد

کلامی با برادر گفت و گو شد


چنان خجلت امان از او بریده

که گفت از خیمه ها او دل بریده


رها کن جسم عباست همینجا

گذارش پیش دشمن زار و تنها


امان از حال زار و تار زینب

از این تازه شده آغاز زینب


خدا داند دگر طاقت ندارم

کزین مقتل کلامی را برانم


همینکه تا همینجا طاقتم شد

خلاصه و کنایه صحبتم شد


توانم دیگر از قدرت فتاده

بدانم این که مهدی هست چاره


بیا آقا؛ همین بودم بضاعت

کشیدم تار رنگی از شجاعت


بدان این شعر را مدح عمویت

که شاید بشنوم من بوی مویت


نمیدانم چه بینی اندر این ماه

فقط دانم تویی صاحب عزا؛ آه.....

تاریخ ارسال: دوشنبه 30 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 04:24 ب.ظ | نویسنده: رضا کوه نشین | چاپ مطلب
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد